برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی


در راستای ذوق مرگی هایم در این پست
و عکس باورنکردی بالا
باید اعلام کنم:
لازمه بگم برای بیان احساساتم هیچ کلمه یا حرف یا جمله ای رو پیدا نمیکنم یا خودتون الان در جریانین کامل؟؟؟
اصن نگاه عکس میکنم میمیرم... یعنی چی آخه, چجوری این میتونه واقعی باشه؟؟
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
این حجم از تحمل کردن در من، بی سابقه ست اصلا....
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
همه چیز به همون سرعتی که معنا میگیره معناش رو از دست میده، بنظر این یکجور رسم و قانونه، هیچ چیز مثل قبل باقی نمیمونه چون الان دیگه قبل نیست، الان الانه و خیلی زود هم قراره ناپدید بشه، حتی اگر کاملا بیحرکت بمونی هم چند لحظهی بعدش همون قبلی نیستی، کلی سلول قدیمی توی بدنت مرده، قلبت کمی کندتر یا تندتر میزنه و هوای دیگهای توی ریههات وارد میشه، زندگی در تمام ابعادش مدام از ثبات فرار میکنه، دنیا بیقراره اقا، من و تو که بماند
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
یکى از واضح و مشخص و اغراق آمیز ترین نوع ترسها وقتی ئه که یهو تاکسی از مسیر همیشگیش نمیره
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی



برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی


برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
آسمان امشب و ویدیو این پست
+ ماه آسمان دیشب هم حتی...
1. غم انگیز ترین قسمت آدمیزاد بودن این است که نمیتوانم بال پرواز داشته باشم, تحت هیچ شرایطی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
از ساعت 8 دارم سعی میکنم بنویسم امروز رو , اما واقعا نمیتونم. به معنای واقعی کلمه نتوانستن. اونقدر خوب بود که نمیتونم توصیفش کنم:)
این مواقع است که آدمیزاد نه قلمی برای نوشتن دارد نه صدایی برای حرف زدن. همه ش را خلاصه میکند در لبخند های طولانی:)
برای تک تک تون لبخندهای طولانی آرزومندم. از ته ته ته ته قلبم :)
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی