خرید بک لینک
دایی نگاه میندازه به موهام که پر از فرهای شلخته و توهم توهمه
سرشو به معنی اینکه باید مرتب باشم و نیستم تکون میده
دارم درس میخونم, پس نگاهش نمیکنم حواسم پرت نشه
فکر میکنه قهرم
بلند بلند میخنده
میگم: دایی چجوری نمیدونی که من همیشه همیننقدر شلخته م؟
میگه این بده و نباید شلخته باشم

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05


در راستای ذوق مرگی هایم در این پست

و عکس باورنکردی بالا

باید اعلام کنم:

لازمه بگم برای بیان احساساتم هیچ کلمه یا حرف یا جمله ای رو پیدا نمیکنم یا خودتون الان در جریانین کامل؟؟؟

اصن نگاه عکس میکنم میمیرم... یعنی چی آخه, چجوری این میتونه واقعی باشه؟؟

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

این حجم از تحمل کردن در من، بی سابقه ست اصلا....

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

عاشق شده و حساس. دست و پاشو گم میکنه. استرس میگیره. ذوق میکنه, از ته دل میخنده, اسممو با یه شوق خاصی صدا میکنه(اسم کسی که عاشقش شده لیلائه واسه همین رو اسم "لیلا" جالب شده واکنشش! بعله! اسم منم خز شد رفت:| ) سوار ماشین شدیم که برگردیم, رو به روی دایی گفتم: این فوق العاده ست. فوق العاده ست دایی. مبارک باشه این دوست داشتن قشنگ و خالص:) یهو خیلی مضطرب برگشت نگاه کرد بهم. گفت: جدی؟ از ته قلبت میگی خوبه؟ لیلا راست میگی؟ لبخند زدم. گفتم بله. از ته قلبم گفتم. خیلی مهربونه, خیلی خوش قلبه, خیلی دوست داشتنی ئه. ولی از همه مهم تر اینه که خیلییی زیاد دوستت داره لبخند زد. من خوشحالم که حالش خوبه:) ماشین ش اصلا جون گرفته, لبخنداش بوی زندگی میده. پیاده شد از ماشین. گفت بستنی ساده یا کاکائو؟ گفتم کاکائو + به من میگه دیگه لیلا نیستی تو. لیلی صدات میکنم. لیلا یکی دیگه ست از این به بعد:))) :|

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

من هر شب این موقع قرار دارم
هفته بعد این موقع قرار دارم
درست ساعت 9 و 18 دقیقه شب
هر چی به مامان اصرار میکنم بیا بریم سر قرار, نمیاد
میگه کلی کار دارم, مثل تو دیوانه نیستم که بیام زل بزنم به ماه
علی گفت میاد, اما 9 و نیم
میاد کنار پنجره اتاقش و از اونجا نگاه میکنه
دایی هم ک هیچی. لیلای جدیدی پیدا کرده احتمالا چند روز دیگه بهم میگه: یادم تو را فراموش:|

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

دیروز روز عجیبی بود ,خیلی عجیب. اولا که هنوز باورم نمیشه اصلا و ابدا یه حجم از انرژی داشتم که نمیدونستم چیکارش کنم. نمیدونستم گاهی اینقدر میتونم خجالتی باشم حتی, حتی نمیدونستم چطوری تشکر کنم یا عذرخواهیخیلی خوشحال بودم, خیلی خوشحالم, من واقعا ذوق زده م. باور نمیکنم, نگاه میکنم به این ماهه, اشکم درمیاد واقعا.. چجوری امکان داره واقعی باشه... چجوری امکان داره من, یه همچین دوستی داشته باشم؟ اینقدر خوب؟ چجوری میتونین انقدر خوب باشین آخه؟چقدددررر خنگ بازی درآوردم ولی, چقدر سوتی دادم, چقدر الکی خندیدم:)) اصلا نمیتونم توصیف کنم اون همه حس خوب رو. اصلا نمیتونم. من بلد نیستم حرف بزنم واقعا..من ممنونماز اینهمه دوستی و محبت من ممنون و قدرشناسم به قول پری... این بشر سرشار از احساساته:) + چرا بعد از اینکه اونهمه حالم خوب بود باید این اتفاق میفتاد؟ چرا نتونستم تا سه و نیم نصفه شب از ذوق بیدار باشم نه از غم؟ بدترین زخم و درد, زخم های خانوادگیه, چون آدم ازش حرف نزنه سنگین میشه حرف بزنه سرافکنده.... فقط به این فکر میکنم که چرا دیروز که حالم خوب بود, چرا دیروز که خیلی حالم خوب بود, چرا دیروز که اونقدر حالم خوب بود که یادم نمیاد چجوری برگشتم تا خونه... چرا دیروز...

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم
امروز او ما را
فردا...؟

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

امروز درموردش با سارا حرف میزدم که نمیدونی چقدر خوبه, گفتم فلسفه میخونه, موسیقی میشناسه, بجای تو میگه "شما", خیلی خوب میخنده, آرومه , کسل کننده نیست, کلمه هایی که انتخاب میکنه فرق داره, بلده چجوری حرف بزنه آدم قانع شه, صداش... اون یه لعنتی به تمام معناست... شگفت انگیزه... سارا لب خند زد. گفتم میترسم.. از برف. برف همیشه برام غم خاصی رو همراهش آورده...سارا خندید, گفت لیلا قدرشو بدون. خب؟ خندیدم. گفتم بله بله میدونمولی امشب برف اومدپیام دادم: سارا دیدی بهت گفتم برف خوب نیست؟ سارا یه شکلک غم فرستاد...

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

بخوابیم اقا، بخوابیم، اونقدر بخوابیم که وقتی بیدار شدیم چیز زیادی یادمون نیاد، بعد دوباره برای اولین بار حرف بزنیم, غرور و تعصب بخونیم، بابالنگدراز ببینیم، سعدی و حافظ حفظ کنیم، نون پنیر گوجهی عصرونه بخوریم و فکر کنیم چقدر از آدم پولدارا خوشبختتریم، باز موقع بیرون رفتن تیپ بزنیم و ادای توجه نکردن به اطراف دربیاریم، دلمون بلرزه و باور کنیم یکی از همون قصه قشنگای فیلما الکی الکی برامون اتفاق افتاده، قهر کنیم و مطمئن باشیم میان سراغمون و نمیذارن بیشتر از این غصه بخوریم، هی نگاه کنیم و خیال کنیم، هی خیال کنیم و باور کنیم، هی باور کنیم و غصه بخوریم و خیال کنیم و منتظر باشیم، و اونوقت، وقتی که به اندازهی کافی منتظر موندیم، دوباره بخوابیم..........

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

همه چیز به همون سرعتی که معنا میگیره معناش رو از دست میده، بنظر این یکجور رسم و قانونه، هیچ چیز مثل قبل باقی نمیمونه چون الان دیگه قبل نیست، الان الانه و خیلی زود هم قراره ناپدید بشه، حتی اگر کاملا بیحرکت بمونی هم چند لحظهی بعدش همون قبلی نیستی، کلی سلول قدیمی توی بدنت مرده، قلبت کمی کندتر یا تندتر میزنه و هوای دیگهای توی ریههات وارد میشه، زندگی در تمام ابعادش مدام از ثبات فرار میکنه، دنیا بیقراره اقا، من و تو که بماند

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 19:05

یکى از واضح و مشخص و اغراق آمیز ترین نوع ترسها وقتی ئه که یهو تاکسی از مسیر همیشگیش نمیره

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 15:05

حالم مثل کسی ئه که با یک ماشین تصادف کرده و نمرده ولی تمام اعضای بدنش لمس شده:|

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 15:05

بدون شرح






+ امیدوارم ببینی اینجارو :)

++ زمستانِ قشنگ. سلام:) هرچند لازمه اضافه کنم که ما تازه وارد فصل نارنجی ها و برگ ها و بارون ها و... اینجا تازه پاییزه:)

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 15:05


یه وقتاییم اینطوری فلسفی بیرون و نگاه میکرد
موقع درس خوندن حواسم پرتِ حواسِ جمعش به اتوبان میشد!

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 15:05

آسمان امشب و ویدیو این پست

+ ماه آسمان دیشب هم حتی...


1. غم انگیز ترین قسمت آدمیزاد بودن این است که نمیتوانم بال پرواز داشته باشم, تحت هیچ شرایطی

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 15:05

از ساعت 8 دارم سعی میکنم بنویسم امروز رو , اما واقعا نمیتونم. به معنای واقعی کلمه نتوانستن. اونقدر خوب بود که نمیتونم توصیفش کنم:)
این مواقع است که آدمیزاد نه قلمی برای نوشتن دارد نه صدایی برای حرف زدن. همه ش را خلاصه میکند در لبخند های طولانی:)

برای تک تک تون لبخندهای طولانی آرزومندم. از ته ته ته ته قلبم :)

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 15:05

من: بیا ببین چی پیدا کردم:|
داداش: بخونش. میشنوم
من: حضرت علی فرمودند به شش شخص سلام نکنید و الاخر...
داداش: نکنه باور کردی اینو؟
من: میدونم دروغه:)
داداش: اگ راست باشه که کلا ماها باید قرنطینه شیم, چون حتی نگاه کردن بهمون هم گناه محسوب میشه:))
من: :))

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 7:33

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش ای

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 7:33

صفحه بندی